امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان هاي عاشقانه و غم انگيز
نویسنده پیام
m-khan آفلاین
مدیر بخش عمومی
*****
انجمن وبلاگ نویسان
ارسال‌ها: 146
موضوع‌ها: 79
تاریخ عضویت: Jul 2010
اعتبار: 7
ارسال: #1
داستان هاي عاشقانه و غم انگيز
از اين به بعد قصد دارم در اين تاپيك داستان هاي عاشقانه و غم انگيز را براي شما قرار دهم .

عشق بی پایان
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
[تصویر:  rrr.JPG]
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
(آخرین ویرایش در این ارسال: 08-12-2010، 03:47 PM، توسط m-khan.)
08-12-2010، 03:43 PM
ارسال‌ها پاسخ
m-khan آفلاین
مدیر بخش عمومی
*****
انجمن وبلاگ نویسان
ارسال‌ها: 146
موضوع‌ها: 79
تاریخ عضویت: Jul 2010
اعتبار: 7
ارسال: #2
عشق واقعی
عشق واقعی
یه روز دختری از دوست پسرش پرسید .. من خشگلم ؟؟؟ پسره گفت نه!!! باز سوال كرد تو منو دوست داری؟؟؟؟؟پسره گفت نوچ!! باز دختره حالش گرفته شد. واسه اخرین بار سوال كرد. گفت اگه بمیرم واسم گریه می كنی؟؟؟پسر گفت اصلا!! یهو دختره اشك تو چشماش جمع شد این دفعه پسره دختر رو بغل كرد و گفت: تو خوشگل نیستی تو زیبا ترینی... *دوست ندارم چون عاشقتم..... *اگه بمیری گریه نمی كنم منم میمیرم.................
[تصویر:  FFFFF.JPG]
08-12-2010، 04:09 PM
ارسال‌ها پاسخ
m-khan آفلاین
مدیر بخش عمومی
*****
انجمن وبلاگ نویسان
ارسال‌ها: 146
موضوع‌ها: 79
تاریخ عضویت: Jul 2010
اعتبار: 7
ارسال: #3
تولد
ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...!

پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . !
08-13-2010، 07:23 AM
ارسال‌ها پاسخ
m-khan آفلاین
مدیر بخش عمومی
*****
انجمن وبلاگ نویسان
ارسال‌ها: 146
موضوع‌ها: 79
تاریخ عضویت: Jul 2010
اعتبار: 7
ارسال: #4
دخترک
معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد
[تصویر:  DDDD.jpg]
08-13-2010، 08:29 AM
ارسال‌ها پاسخ
m-khan آفلاین
مدیر بخش عمومی
*****
انجمن وبلاگ نویسان
ارسال‌ها: 146
موضوع‌ها: 79
تاریخ عضویت: Jul 2010
اعتبار: 7
ارسال: #5
RE: داستان هاي عاشقانه و غم انگيز
گنجشک با خدا قهر بود...روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم که دردهايش را در خود نگاه ميدارد….. و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم کجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه کلامش بست. سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پر گشودي. گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي! اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت … هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد .
[تصویر:  242sak8.jpg]
08-15-2010، 09:54 AM
ارسال‌ها پاسخ
m-khan آفلاین
مدیر بخش عمومی
*****
انجمن وبلاگ نویسان
ارسال‌ها: 146
موضوع‌ها: 79
تاریخ عضویت: Jul 2010
اعتبار: 7
ارسال: #6
RE: داستان هاي عاشقانه و غم انگيز
روي تخته سنگي نوشته شده بود:

اگر جواني عاشق شد چه کند؟...

من هم زير آن نوشتم:

بايد

صبر کند...

براي بار دوم که از آنجا گذر کردم

زير نوشته ي من کسي نوشته بود:

اگر صبر نداشته باشد

چه کند؟...

من هم با بي حوصلگي نوشتم:

بميرد بهتراست....

براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.

انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.
اما.............

زير تخته

سنگ جواني را مرده يافتم.....Sad
09-06-2010، 10:01 AM
ارسال‌ها پاسخ
رکسانا0
Unregistered

 
ارسال: #7
RE: داستان هاي عاشقانه و غم انگيز
عالی گریم گرفت چی بگم
04-04-2012، 06:51 PM
پاسخ


پرش به انجمن:

خرید گیفت کارت /  دستگاه تصفیه آب خانگی /  دکتر متخصص زنان /  قیمت خانه کانادا /  درب ضد سرقت /  خرید ملک در ترکیه /  لیزر موهای زائد /  کلینیک طب سوزنی /  طراحی سایت /  طراحی کاتالوگ /  تشریفات عروسی /  خرید گیفت کارت /  خرید میل سرور /  نوبت دهی پزشکان شیراز /  گیفت کارت ایکس باکس /  رزرو هتل /  خرید گیفت کارت /  افزایش فالوور /  سفید کردن دندان /  هزینه کاشت مو /  کرکره برقی /  شیشه نشکن /  iran tour /  گیفت کارت /  تور /  پنل اس ام اس /  ابزار وبلاگ /  قالب میهن بلاگ /  قالب بلاگفا /  قالب وبلاگ /  آپلود عکس /  گالری عکس 
خرید vpn ساکس پیش بینی فوتبال